شیرین زبونی
سلام پسر نازم امید وارم همیشه سالم و سر حال خوش و خرم باشی و جاودانو مث خورشید پایدار و گرم چند روزه بعد از خستگی کار روزانه میام برات تایپ مطالب میکنم همش یهو دستم میخوره پاک میشه الانم اومدم تموم کنم نمیدونم چی شد بازم پر شد خلاصه عزیز دلم به عشق تو دارم مینویسم آخه: خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم چند روز پیش ۲ تا کار جالب ازت دیدم حیفم میاد که ننویسم ...
نمایشگاه اتومبیل ارادی
ژچژح-۸خ/ه./ه.۶ اینم دست خط کوچولوی مامانه.نوشته نمایشگاه دیدی(مثلا) اینم از نمایشگاه دیدی های پسرم البته انتخاب ماشینها به عهده ی صاحب نمایشگاه هستش.مامان فقط کپی کرده ...
براي اراد نازم
براي اراد نازم سلام عزيزم روز بخير حالت خوبه فرشته زندگيم؟ ماشاالله ماشاالله اين روزا كلي رفتارات با قبل فرق كرده وقتي شير ميخواي كلي ...
تبريك
بابايي جونم و دايي هاي مهربونم روز كارگر بر شما مبارك حاجي بابا و حاجي مامان عزيزم روز معلم بر شما زحمتكشان علم و معرفت مبارك دوستون دارم خيلي زياد ...
سلام
سلام ميگوي مامي خيلي دوست دارماااااااااااااا يادت كه نميره؟نه؟!!!!!!!!!!!!!!!! ...
نویسنده :
شین (نسیم) مامان
4:01
مهربوني فرزند
سلام فرزند مهربون مان میخوام ی شیرین کاری از مهربون نازیت بگم حال بکنی دلبندم سر من و بابا رو همچين ميذاري رو پات و با اون دستاي كوچولوت اونقدر با احساس نازمون ميكني اصلا دلمون نمياد از رو پات بلند شيم در عوض منم ميگيرم ازنقدر بوست ميكنم تا هر 2تاييمون از حال ميريم البته از خنده گل عمرم قشنگترين لحظه هاي زندگيم زمانيه كه با توام هيچ لحظه اي رو نميخوام بي تو سر كنم تو بهترين و قشنگترين شانس عمر وزندگيم هستي ملوسكم &n...
نویسنده :
شین (نسیم) مامان
3:17
خنده ی دندونی اراد
اراد جون با لباس تازه و خنده ی دندونی ۲۸/۱۱/۸۹ ...
اینم ژست اقا اراد جلوی لپ تاپ
دایی ها-28/11/89
امروز دایی حمید جونم از تهران اومد.میگفت اراد از پشت تلفن شیرین زبونی کرد و دلم هواش رو کرد نتونستم بمونم .ما خیلی دوسش داریم .خلاصه کلی با هم بازی کردن و دایی خواست کمی استراحت کنه ارادی نذاشت یا پاش رو قلقلک میداد یا به قول خودش کمرش رو ماساژ میداد یا جوش در میاورد .فقط میخواست بنده خدا رو اذیت کنه.شب قول داده بودم واسه بابا جون ارادم اش رشته بپزم ،دایی حمیدم اش دوغ دوس داره خلاصه من به دلیل سرما خوردگی بابا گفتم شام همه خونه ی ما جمع شیم.زنگ زدیم دایی حامد جونم با خانم مهربونش که اراد به زنداییشم میگه دایی و از من که مامانشم ایشون رو بیشتر دوس داره اومدن خونه ما،wow مثل همیشه دست پر، ی ساعت مچی کارتونی با ی کیسه بوکس ب...


